راز 57

ملتی که عقب‌نشینی‌هایش را جشن می‌گیرد، دشمنش را به پیشروی ترغیب می‌کند.

راز 57

ملتی که عقب‌نشینی‌هایش را جشن می‌گیرد، دشمنش را به پیشروی ترغیب می‌کند.

طبقه بندی موضوعی

۲۵ مطلب با موضوع «فرهنگی» ثبت شده است

برای خدا

بودن، تمامِ فلسفه‌ی زندگی نبود

ماندن به جز اشاعه‌ی مردانگی نبود

این شاهدان که خاطرشان نیک مانده است

باری؛ به جز برای خدا بندگی نبود


  • سید هادی مصطفوی

لذّت خواندنِ این کتاب در دهه‌ی فجر

مدت‌ها پشیمان بودم!

از این‌که چرا بیشتر با زندگانی امام آشنا نشدم؟ چرا تاریخ انقلاب را خوب نخواندم و چیزهای زیادی از آن دوران نمی‌دانم؟ این‌که آقا سید روح‌الله موسوی خمینی که بود؟ آن نوجوانی که در دره‌ی گل‌های زرد می‌نشست و با خدایش سخن می‌گفت؛ آن روح‌الله‌ای که می‌نشست کنار صاحبه خانم و روزگار گذشته و حال را از زبانش می‌شنید، از روح‌الله‌ای که چه حرف‌ها با قدس‌ایران نمی‌زد و به او قول می‌داد که قبل از انجام هر کاری، اول با او در میان می‌گذارد.....

و از هر آن‌چه از این نوجوانِ پُر از سؤالِ دردمند سر می‌زد و از او مرادی ساخت که می‌گفت مریدانم در گهواره‌‌ها خوابیده‌اند!

تا این‌که دومین جلد «سه دیدار»، شاه‌کار دیگری از مرحوم نادر ابراهیمی به دستم رسید.

جلد دومِ «سه دیدار» را حتما بخوانید؛ مخصوصاً خواندنش در دهه‌ی فجر خیلی می‌چسبد. زبانم از توصیف این کتاب قاصر است. نهضت ملی شدن صنعت نفت، ماجرای مصدق و کاشانی، رابطه‌ی امام با آیت‌الله بروجردی، ماجرای کاشانی و فدائیان اسلام، اولین ملاقات روح‌الله خمینی با محمدرضا پهلوی... عطر پیراهن روح‌الله... نگاه نافذ روح‌الله... کلام قاطع روح‌الله... لرزیدن پاهای محمدرضا...، دره‌ی گل‌های زرد، درخت سیبِ خانه‌اش در نوفل‌لوشاتو، انقلاب، اسلام، دوری از قدس‌ایران، دیدار اولش با ... این دیگر قابل وصف نیست...


وقتی همه‌ی این‌ حوادث و اتفاقات، با قلم نادر ابراهیمی نوشته می‌شود، حاصلش همین سه دیداری است که جان را به وجد می‌آورد و در نهایت می‌خواهد دلی سیر گریه کند.

بعد از خواندن کتاب... پشیمانی‌ام مضاعف شد.

پی‌نوشت:

1. یادداشت علی مُدق (فرزند شهید منوچهر مدق) درباره‌ی فیلم «دلتنگی‌های عاشقانه» را در تسنیم بخوانید.
2. علی سلیمانیان نوشت: «آقا سعیدِ» ما را چه شده است؟!
3. بچه‌های سفیر در پی درگذشت مادر شهید بروجردی مستند کوتاهی ساختند با نام مادر؛ حتما ببینید!
4. هم‌چنین ببینید مستند دو قسمتی صداقت امریکایی را که کار دیگری از بچه‌ی سفیر است.
5. سخنان آیت‌الله جوادی آملی در دیدار اسحاق جهانگیری با ایشان را حتما حتما بخوانید. (+)
6. محمد مهدی تهرانی را خیلی دوست دارم. او را پیش‌تر با مجله‌ی اصول‌گرا می‌شناختم و یادداشت‌هایش در رجا؛ می‌گوید الآن وقت سکوت نیست.
7. کسی می‌داند کوثرانه کجاست؟؟
8. پس از شیطنت فارس در نشر مصاحبه‌اش با آقا مهدی عزیز (عضو هیئت نظارت اتحادیه وزین جاد) مبنی بر علت حضور هیئت سه نفره وزارت علوم در دانشگاه تبریز، که هم نام این بزرگوار را اشتباه نوشت و هم از بین آن همه حرف خوب، سوسک‌های بدبخت را تیتر مصاحبه‌اش کرد، مازیار بیژنیِ دوست‌داشتنی هم یک کاریکاتوری درخور توجه کشید که البته سومین اشتباه را نیز او مرتکب شد و به اشتباه، نام دانشگاه تبریز را صنعتی (سهند) تبریز نوشت! (+)
9. رحمان صادقی عزیز از غیرت مردان می‌گوید و از ساپورت زنان. (+)
10. استاد رحیم‌پور ازغدی: اگر ایران بگوید انقلاب اسلامی غلط کرد، امریکا باز هم راضی نمی‌شود.
  • سید هادی مصطفوی


تفکرات دهه‌ی شصتی یعنی همین!

این‌که عده‌ای فرهنگی‌کار بخواهند به مردم شهر هزارسنگر آمل یادآوری کنند که شهر ما هنوز هم هزارسنگر است، در گوشه و کنار شهر چند گونی شن و خاک‌اره پشت هم می‌گذارند و سنگر می‌سازند.


آن وقت این شهر، یک نشریه‌ی درست و حسابی ندارد، یک پایگاه خبری خوب ندارد، یک رسانه‌ی قابل توجه که به درد بچه‌های این شهر بخورد ندارد و .....
و یک سنگر فرهنگی درست و حسابی هم در این شهر نیست...
 

هنوز دهه‌ی شصتی فکر می‌کنند، هنوز برای ثبت گزارش و رفع تکلیف و چیک‌چیک کردن دوربین‌های‌شان...

دیگر خیال‌مان راحت شد... با این کار، آمل، هزارسنگر شد!


  • سید هادی مصطفوی

راهی برای پایانِ سرگردانی‌ها

تقریبا در اکثر شهرهای کشور، مخصوصا شهرهای کوچکی چون آمل، پراکنده‌بودن و یا سرگردان‌بودن نیروهای فرهنگی بیشتر از شهرهای بزرگ به چشم می‌خورد؛ چرا که به دلیل عدم حضور یک تیم و ارگان سازماندهی شده در چارچوب فکری جبهه‌ی فرهنگی انقلاب در فضای این شهرها، تقریبا هیچ مرکزی برای نشست و برخاست این نیروها و دیدار و هم‌اندیشی آنها با یکدیگر وجود ندارد. (البته برای طرح موضوع، ارائه‌ی راه حل و اقدام)


از طرفی، نبود دانشگاه سراسری در آمل، شیب سرعت ارتقای سطح فرهنگی فعالین این شهر را کندتر نموده که نمونه‌ی عکس آن را در شهر همسایه‌مان (بابل) به‌وضوح شاهدیم. طوری که تعداد قابل توجهی از فعالین فرهنگی آمل در بابل و ساری مشغول به فعالیت‌اند و عده‌ی زیادی نیز در تهران.

البته باید گفت که گروه‌ها و تیم‌های پراکنده‌ی زیادی در این شهر در حال فعالیت‌اند، لیکن نبود "مرکز"ی که بتواند این خرده‌جریان‌ها را به یکدیگر متصل کند تا تبدیل به جریان شوند، بسیار به چشم می‌آید.

یکی از ارگان‌هایی که می‌تواند این خرده جریان‌ها را به هم متصل کند، نشریات و دفتر نشریات است؛ طوری که در این شهر جز یکی دو هفته‌نامه که محتوای آن‌ها هیچ ارتباطی به مقوله‌هایی که در اولویت جبهه‌ی فرهنگی انقلاب می‌باشد، وجود ندارد. شاید بخش زیادی از حجم این نشریات را آگهی‌های مزایده و مناقصه و تبریک و تسلیت شامل می‌شود.

اگر نشریه‌ای با داشتن محتوای مورد نظر جبهه‌ی فرهنگی انقلاب (که دغدغه‌ی نیروهای ارزشیِ سرگردان می‌باشد) در هر هفته بر روی باجه‌ی روزنامه‌فروشی‌ها دیده شود، مسلماً می‌تواند در دورهم جمع‌کردن و از سستی خارج‌کردن این نیروها مؤثر واقع شود. چرا که یک شخص با انگیزه، با خواندن این نشریه خواهد دانست که گروهی با طرز تفکر مطلوبش یک جا جمع شده‌اند و دارند کار فرهگی می‌کنند. لذا در اولین فرصت، این قطره هم به جمع جریان آن چشمه‌ی کوچک خواهد پیوست.

دعا کنید بتوانیم این کار را انجام بدهیم.


  • سید هادی مصطفوی
نقدی بر تلقی دکتر حسن روحانی از مفهوم هنر اسلامی

با بهره‌گیری از نظرات استاد حسن رحیم‌پور ازغدی





دریافت جزوه

سایر مطالب و تحلیل‌ها در این‌باره:

امام خمینی(ره): هنری مورد قبول قرآن است که کوبنده‌ی اسلام امریکایی باشد. (+)

استاد میرباقری: هم هنر ارزشی و هم غیر ارزشی داریم. (+)

تحلیل خبرآنلاین در رد اظهارات رحیم‌پور ازغدی: حکایت رحیم‌پور ازغدی و آموزش قرآن به روحانی (+)

تحلیل حسام‌الدین آشنا، مشاور فرهنگی رئیس‌جمهور از اظهارات روحانی (+)

12 سؤال مهم محمد کاظم انبارلویی از رئیس‌جمهور (+)


  • سید هادی مصطفوی

حاجی! شام آب‌گوشت داریم...


امروز یکی از دانشجوهایی که خونه‌مون اومده بود قضیه‌ی جالب و در عین حال عبرت‌آموزی رو نقل کرد. گفت: با چند تا از رفیقام سوار تاکسی بودیم که راننده‌ی تاکسی برای این‌که ما رو نصیحت کنه که در این سنین جوانی مواظب خودتون باشید، گفت:

بیست سی سال قبل وقتی که 18 سالم بود، توی محله‌مون یک زن خراب زندگی می‌کرد که شوهر هم داشت. یه بار وسوسه شدم که باهاش رابطه داشته باشم. خلاصه وقتی که شوهرش نبود، رفتم خونه‌اش و مشغول شدیم. اواخر کار بود که در خونه‌شو زدند. زن فوری لباساشو پوشید و رفت دم در. شوهرش اومده بود. زن هم گفت: حاجی امروز آب‌گوشت داریم برو چند تا نون بخر و بیا. شوهرش رفت و من هم لباسمو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.

این بود تا چند سال قبل که بین روز با تاکسی رفتم خونه. همین که در را زدم، زنم اومد در خونه و گفت: حاجی آب‌گوشت داریم، برو چند تا نون بخر و بیا! چون جمله‌اش دقیقاً شبیه جمله‌ی سی سال قبل اون زن خراب بود، ناگهان خاطره‌ی اون روز در ذهنم تداعی شد و دلم آشوب شد. فوری رفتم در تاکسی نشستم و منتظر شدم.

بعد از لحظاتی دیدم جوانی از خانه‌ام بیرون زد. صداش زدم و گفتم: سوار شو. گفت: تو کی هستی؟ گفتم: سوار شو تا بهت بگم. وقتی سوار شد، گفتم: من شوهر همون زنی هستم که الآن باهاش مشغول بودی! از ترس شروع به لرزیدن کرد. گفتم: نترس، حقم بود و خاطره‌ی دوران جوونیم رو واسش تعریف کردم و گفتم: تو هم منتظر چنین روزی باش!

بعد از این قضیه هم زنم رو طلاق دادم. این رو براتون گفتم که مراقب رفتارتون باشید و گول وسوسه‌های شیطون رو نخورید...

پیامبر اکرم(ص) فرمود: هر کس با زن مسلمان یا یهودى و نصرانى و مجوسى یا کنیزى که آزاد باشد زنا کند و بدون توبه و با اصرار بر این گناه از دنیا برود، خداوند متعال سیصد درِ عذاب را در قبرش باز مى‌کند که از هر درى مارها، عقرب‌ها، افعى‌ها و اژدهاهایى از آتش بیرون آیند و او را نیش زنند که در اثر آن، بدنش آتش گیرد و تا روز قیامت بسوزد.

پی‌نوشت:

1. این داستان را خیلی اتفاقی در وبلاگ دلتنگی‌های من خواندم؛ از سیده عاطفه حسینی.

2. احسان عابدی یادداشت کوتاهی در پابرهنگان نوشت که حرف این روزهای خیلی‌هاست.

3. بالاخره پای هیئت سه نفره‌ی ارزیابی از دانشگاه‌ها به دانشگاه سهند هم رسید. خیلی از بچه‌ها هم انصافاً سنگ تمام گذاشتند. حرف من هم جز این نیست: چناقلو باید برود! البته از خبرگزاری‌های SNN و IUS هم به خاطر پوشش‌ندادن بیانیه‌ی جاد سهند، شدیداً گله‌مندم. درست است که این هیئت ممکن است در برخی دانشگاه‌ها اشتباهات بزرگی هم داشته باشد (همان حرفی که آقای خضریان در مناظره‌اش با آقای ملکا اشاره کرد (+) و الآن هم در خبرنامه‌ی دانشجویان ایران مطلبی (+) از سوی دبیر انجمن یزد کار شده است) اما نباید از برخی فعالیت‌های مثبت این هیئت صرف‌نظر کرد.

عده‌ای از دانشجویان در دانشگاه سهند موضع‌شان در قبال تغییر ریاست سیزده‌ساله‌ی دانشگاه سهند، سکوت است! که بنده به مصلحت‌های در نظر گرفته‌شده از سوی آنان مشکوکم. به نظرم اگر یک "مشارکتی" هم رئیس سهند بشود (که البته اگر بشود، باز هم موضع آن‌ها سکوت است) بهتر از آن است که خمودگی و رکود علمی و فرهنگی سهند با حضور افرادی نظیر چناقلو و قالیچی و کاه‌فروشان بیشتر از پیش شود.

بچه‌ها دقت کنند آن کسی که در ناملایمات سهند پشت و پناه چناقلو است همانی است که رهبری در سخنرانی دو روز پیش خود در جمع او و دوستانش، داشت به اهمیت بدیهیات فرهنگی اشاره می‌کرد!

همان‌طور که قبلا در بهار 91 هم در سرمقاله‌ی فؤاد گفتم، و بارها در وبلاگم اشاره کردم، اکنون نیز شدیداً موافق بازگشایی انجمن اسلامی دانشجویان در دانشگاه سهند هستم. هر چند می‌دانم عده‌ای کمین کرده‌اند برای چنین روزهایی؛ لیکن انجمنی‌ها باید دوباره بیایند تا عده‌ای دست از مواضع ساکن و ملایم خود در قبال مسائل فرهنگی و سیاسی و مسائل کلان دانشگاه سهند بردارند.

حالا اگر مطلبی می‌نویسند و یا در پشت تریبون حرفی می‌زنند و یا حرکتی می‌کنند که به ذائقه‌ی دهه‌ی شصتی برخی مدیران و دانشجویان خوش نمی‌آید، اما به این دلیل که نباید کلا دهان‌شان را بست! نگاهی به کرسی‌های آزاداندیشی‌تان بکنید و ببینید چند نفر مرد برای دفاع از اسلام سیاسی و حمله به لیبرال دموکراسی دارید! از بس که گوشه‌ای نشستید و برای مهمل‌ترین امور (مثلا نوع صدا کردن هم‌دیگر؛ این‌که هم‌دیگر را برادر خطاب کنید یا حاجی و ...) جلسه گذاشتید اما یک‌بار هم برای این‌که یک دانشجوی تحلیل‌گر خوش‌ذوق پرورش بدهید قدمی بر نداشتید.

وقتی یادم می‌آید که چه کسانی قبل از انتخابات در ستاد مرکزی دکتر جلیلی در تبریز حضور داشتند و از نظریات و برنامه‌های او دفاع می‌کردند، خنده‌ام می‌گیرد... کسانی که به قول وحید جلیلی (+) در دشمن‌شناسی تبهر زیادی دارند و در دوست‌شناسی قدمی بر نداشته‌اند! حتی متخصص دشمن‌تراشی هم هستند. آن روزی که یک منبری، منحرف‌ترین و خطرناک‌ترین جریان از صدر اسلام تا کنون را شناسایی و اعلام عمومی کرد، قیافه‌ی این عده که هنوز فرق "جریان" و "حزب" و "گروه" را نمی‎دانستند، دیدنی بود...

عده‌ای که به زعم من بیشترین لطمه را به نظام زدند و البته از تریبون نماز جمعه تا کیهان و 598 و رجا و مؤسسه‌ی امام و 9 دی و برخی تشکلات دانشجویی را به همراه خود داشتند. گروهی که اصلح آن‌ها در انتخابات رد صلاحیت شد. چه آبرو برود... چه نرود...

حتی آن روزی که یکی از کاندیداهای تبریز در انتخابات مجلس اخیر، شال تراکتور به گردنش انداخت و وارد ورزشگاه شد.... و البته بماند که چه حامیانی هم داشت... اما باز این‌ها از او حمایت کردند...

روزی که من و برخی دیگر، از صمیم قلب، به مسعود پزشکیان و چند نفر دیگر رأی دادیم (+) و آنها بی آن‌که علتش را از ما بپرسند، سریعاً ما را چه و چه و چه نامیدند... البته تاریخ هیچ‌گاه مناظره‌ی پزشکیان و جلیل‌زاده را در دانشگاه پیام‌نور تبریز از یاد نمی‌برد که نماینده‌ی جبهه پایداری (که می‌گفت از سوی آقای مصباح به تبریز آمدم و بعدها به طور عجیبی به جبهه متحد پیوست!!!!!) نمی‌توانست به سؤال دانشجویان در خصوص دخالت‌های ولی فقیه در برخی امور مهم مجلس پاسخ بدهد و البته پزشکیان چه زیبا پاسخ داد.

تو پرانتز: (وقتی اتحادیه جاد هم فهمید که می‌خواهیم در لیست حمایتی‌مان نام پزشکیان را بیاوریم، ما را اصلاحاتی و ضد نظام و ... نامید، خب به من بگویند به که رأی می‌دادیم؟؟ به سعیدی؟؟؟؟؟)

دوستان خوب سهندی من! می‌دانم که مطلبم را می‌خوانید. چناقلو همانی است که مسئول هیئت قبلی‌مان را تهدید می‌کرد که اگر ماجرای "به آتش کشیده شدن پرچم هیئت" را عمومی کنید، فلان می‌کنم و بهمان. چون معلوم نبود پس از اعلان عمومی چه اتفاقاتی بیفتد.

اگر دوباره می‌خواهید سایه‌ی قالیچی را بالای سرتان ببینید، خب اشکالی ندارد، اما او همان کسی است که تنها منتقد جدی‌اش در جلسه‌ی پر التهاب پرسش و پاسخ سال گذشته را تهدید به تعلیق کرد و به او گفت تو روانی هستی!

حرف معاون فرهنگی را یادتان رفته؟؟ در جلسه‌ای که قرار بود برنامه‌ی انس با قرآنِ کانون قرآن و عترت را تصویب کنیم، او داشت آن برنامه را با برنامه‌های سیاسی ما قیاس می‌کرد و می‌گفت: بالاخره این برنامه مربوط به قرآن است و برنامه‌های شما (به دلیل اینکه غیر قرآنی است) در اولویت بعدی قرار دارند. ببینید سطح فکر را! مثلا اگر موضوع کرسی آزاداندیشی "قرآن" باشد، می‌شود قرآنی؛ و اگر "روز دانشجو" باشد می‌شود غیرقرآنی!! در حالی که ماهیت کرسی، ماهیتی دینی و قرآنی است!

این‌ها همه گوشه‌ای از دریای کم‌خردی آن مسئولانی است که به هر بهانه‌ای در صدد حذف جریان اصیل دانشجویی هستند. (عده‌ای خواسته و عده‌ای هم ناخواسته و یا به خاطر فشار از بالا)

دنیا دنیا دلم حرف دارد... باقی بماند برای روزی که چناقلو دارد شمع 17، 18 سالگی ریاستش را فوت می‌کند.

4. ظاهرا داستان سیده عاطفه حسینی، بهانه‌ای بود تا کمی بی‌مقدمه و عریان، حرف‌هایم را بزنم. گاهی می‌خواهم خاطرات خودم را از حضور کوتاهم در تشکیلات دانشجویی، شماره شماره بنویسم. (به سبک اکبرآقای هاشمی) اما بیم آن دارم که از طرفی بی‌انصافی و یا از سویی دیگر اغراق داشته باشد و اصل موضوع زیر سؤال برود.

5. سری به کتاب‌خانه‌ی عمومی شهرتان هم بزنید. مطالعه فراموش نشود!

6. یادم می‌آید که داشتم جزوه‌ای آماده می‌کردم با نام "دانستم که هیچ نمی‌دانستم". البته بخشی از آن را از جای دیگری اقتباس کرده بودم. در آن خطاب به دانشجویان نوشته بودم: «افرادی مثل رحیم‌پور ازغدی عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی هستند!» اکنون اگر بخواهم دوباره آن جزوه را تحریر کنم، این‌گونه می‌نویسم:

افرادی مثل رحیم‌پور ازغدی عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی هستند، اما خب افرادی مثل محمدعلی کی‌نژاد هم هستند!

7. دلم برای آرمان‌شهر تبریز تنگ شده.
  • سید هادی مصطفوی

نگاه آخر صادق


نه تنها در جبهه و عملیات که حتی در لحظات اعزام هم مشخص بود که عده‌ای در حال وداع آخرند؛ طرز خداحافظی‌کردن‌شان، نگاه مادران‌شان و ...

مادرم می‌گفت: «وقتی صادق سوار قطار شد، فهمیدم دیگر بر نمی‌گردد! انگار صادق خودش هم می‌دانست، چون هی بر می‌گشت و نگاهم می‌کرد و باز خداحافظی می‌کرد».

گاهی با مادر در مورد صادق حرف می‌زدیم. از این‌که مدتی قبل از شهادت عوض شده بود. در خانه هم که بود سعی می‌کرد خوراکش مثل غذای لشکر باشد. در لشکر گاهی غذا کم می‌رسید و برای رفع گرسنگی، بچه‌ها خرده نان خشک می‌خوردند، چیزی که در شهر، آدم اگر صد روز هم بماند، به آن‌ها نگاه نمی‌کند.

حاج‌خانم می‌گفت: «در طول ده روزی که صادق در مرخصی بود، شبی نبود که بیدار شوم و او را در حال نماز نبینم». اصلاً عقل می‌گفت که امثال صادق، رفته‌رفته فاصله‌شان از زمین بیشتر می‌شود!


برگرفته از: نورالدین پسر ایران، فصل هفتم (پاسگاه زید)، صفحه 193 و 194

  • سید هادی مصطفوی

تأمل در یک باور قرآنی


خواهی نشوی هم‌رنگ، رسوای جماعت شو


ختم انعام را همه شنیده‌ایم. مجالسی خانگی که معمولا امروزه به همت خانم‌ها برگزار می‌شود و در آن، سوره مبارکه انعام را با آدابی مشخص ختم می‌دهند. البته به قول علما و برخی از مراجع، روایت مستندی درباره سندیت این عمل (=ختم انعام) وجود ندارد، لیکن قرائت این سوره بسیار اجر و ثواب دارد. این سوره پر است از آیات اجتماعی که به نوعی برنامه‌ی زندگی و یا سبک زندگی را برای‌مان ترسیم می‌کند. یکی از آیات مهم این سوره، آیه 115 آن است که خداوند تبارک و تعالی می‌فرماید:


« و إن تُطِع اکثرَ من فی الارضِ یُضلّوکَ عن سبیل الله » یعنی: "و اگر از بیشتر کسانی که در روی زمین هستند، اطاعت کنی، تو را از راه خدا گمراه می‌کنند". و در ادامه همین آیه می‌فرماید: «إن یتّبعونَ إلا الظّنّ و إن هم إلا یَخرُصون». یعنی: "زیرا آنها تنها از گمان پیروی می‌نمایند و تخمین و حدس واهی می‌زنند".

آنچه بیشتر از همه مورد توجه این آیه است، امروزه به "چشم و هم‌چشمی" معروف شده است. کرداری سخیف که تماماً در برابر قاعده‌ی "توکل بر خدا" ایستاده و گاهی نیز ما را همراه با خود می‌کند. قاعده‌ای که به ما می‌گوید "خواهی نشوی رسوا، هم‌رنگ جماعت شو".

اما اسلام دقیقا عکس این ادعا را دارد و "ضلالت" را عاقبت کسانی می‌داند که پیروان این عقیده‌اند و در تمام رفتار و منش خود، نه فرامین الهی را بلکه خواست و امیال مردم را در نظر می‌گیرند. مجالس عروسی، مهمانی‌ها، دیدوبازدیدهای نوروزی، خرید وسایل منزل، خرید لباس، انتخاب کالاهای اولیه‌ی زندگی برای جهیزیه‌ی نوعروسان، و حتی مجالس عزاداری و خصوصا همان مجالس ختم انعام، پر است از تفکراتی این‌چنینی که در انتخاب هر کالایی یا مثلا چیدمان وسایل منزل و خلاصه انجام هر عملی که به چشم دیگران می‌آید، این پرسش را از خود و دیگری داریم که فلانی خوشش بیاید و چشم فلانی در بیاید و می‌توانیم پزش را بدهیم و خودی نشان بدهیم و ... .

مهم‌تر از همه‌ی این‌ها فرهنگ غلطی است که در درجه‌ی اول، مولود همین پدر و مادرها و سپس فرزندان‌شان است که عزت خود را در تحسین‌گویی و آفرین‌گویی این و آن می‌بینند.

شاید بهترین راه همانی است که پیش‌تر گفتم؛ راهی که از حسین آموختیم:

خواهی نشوی هم‌رنگ، رسوای جماعت شو!

پی نوشت: گلایه های یک بنده خدا را بخوانید از مجالس روضه خوانی بانوان؛ با عنوان درش را تخته کنید!

  • سید هادی مصطفوی